تبليغاتX
نقطه سر خط


نقطه سر خط

زندگی امتداد سکوتی است که در انتهای آن با نقطه ای به سر خطی دیگر می رسد

نشان اهل خدا عاشقی است ، با خود دار که در مشایخ این نشان نمی بینم
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:54 توسط سوگند| |

براي با تو بودن بهانه نمي خواهم
باشي يا كه نه .ميان لحظه ها
در پس بي قراري هاي زمان
با مرور خاطره هاي بي تو بودن

تا هميشه با مني

نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 18:15 توسط سوگند| |

سخت است که می نوش کسی دیگر بود

شمع شب خاموش کسی دیگر بود

با یاد کسی که دوستش می داری

یک عمر در آغوش کسی دیگر بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 23:35 توسط سوگند| |

انسان سه راه دارد
 راه اول از اندیشه می‌گذرد،
 این والاترین راه است. 
راه  دوم از تقلید می‌گذرد،  این آسان‌ترین راه است. 
 و راه سوم از تجربه  می‌گذرد  این تلخ‌ترین راه است. 
 کنفوسیوس

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 16:34 توسط سوگند| |

ما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ و فلک
هرکه از دیده مان رفت ز خاطر ببریم
یا که چون فصل خزان آمد و گل رفت
دل به عشق دگری داده ز آنجا برویم
وسعت دیده ی ما خاک قدم های تو بود
خاک زیر قدمت را به هزار دنیا ندهیم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 15:48 توسط سوگند| |

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گداییم و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود

نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 23:49 توسط سوگند| |

خنده ام می گیرد وقتی پس از مدت ها بی خبری
بی آن که سراغی از این دل آواره بگیری می گویی:
دلم برایت تنگ است...
یا مرا به بازی گرفته ای یا معنی واژه هایت را خوب نمی دانی
دلتنگی ارزانی خودت...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 19:39 توسط سوگند| |

باد

به نوازش گیسوان من بیا
و فریاد مرا با خود ببر
بی وفایان را به تو سپرده ام
آنان که در دل خود سنگ رویانده بودند
و تنهایی را به من آموختند
و آنان که خود از سنگ بودند
و آتش را در دل من برافروختند...

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 18:44 توسط سوگند| |

تو قامت بلند تمنایی ای درخت

همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت

وقتی که بادها
در برگ های درهم تو لان می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت...

سیاوش کسرایی

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 20:55 توسط سوگند| |

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از

کنار همین آدم ها رد میشی...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 18:51 توسط سوگند| |

رفتن و کم شدن از ماست

نه از فاصله ها

دل از این هاست که تنهاست

نه از فاصله ها

گرچه دیگر همه جا   پر  ز  جدایی شده است

مشکل از طاقت دل هاست

نه از فاصله ها

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 23:13 توسط سوگند| |

سکوت ترانه ی زیبایست ، اگر بهانه ی آن شمارش نفس های تو باشد ...

از قلب سایه ات قطرات خون یاس ها می چکد...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 15:58 توسط سوگند| |

دوستت دارم‌ها را، نگه می‌داری برای روز مباد
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

دکتر شریعتی
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 20:17 توسط سوگند| |

چون باران باش...
رنج جدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگی جبران کن

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 19:30 توسط سوگند| |

به من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی!
تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسایی !
تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم ، دستی می کنم تا چهره و گیسویت را
نوازش کند ! تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی!
خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی،
از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی، هرگونه بخواهی ، باشم !
از این لحظه مرا داشته باش!من از هیچ کس گله ای ندارم ، از هیچ کس توقعی ندارم.
اگر کسی جانم را از من بگیرد ، قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد،
تمام عمر آزارم دهد ، آتشم بزند، هرکاری کند ، صبر می کنم . از او ناراضی نخواهم بود.
او را بد نخواهم دانست . به او بد نخواهم گفت . می دانم که انسان ها، دل ها ، اندیشه ها
و زندگی ها همه بازیچه های دست تقدیرند.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 20:25 توسط سوگند| |

خدا آن حس زیباییست ،
که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ
می دزدد سکوتت را
یکی مثل نسیم دشت
می گوید کنارت هستم ای تنها...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 21:59 توسط سوگند| |

دلم گرفته از وسعت این فاصله ها
و چه غمی نشسته بر عمق باور نگاهم.......

نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 23:3 توسط سوگند| |

ز غم کسی اسیرم ، که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد ، دل او خبر ندارد

نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 0:12 توسط سوگند| |


:قالبساز: :بهاربیست: