نقطه سر خط
زندگی امتداد سکوتی است که در انتهای آن با نقطه ای به سر خطی دیگر می رسد
تا هميشه با مني شمع شب خاموش کسی دیگر بود با یاد کسی که دوستش می داری یک عمر در آغوش کسی دیگر بود
گاهی گمان نمی کنی ولی می شود خنده ام می گیرد وقتی پس از مدت ها بی خبری به نوازش گیسوان من بیا همواره خفته است در آغوشت آسمان وقتی که بادها سیاوش کسرایی وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدم ها رد میشی... رفتن و کم شدن از ماست نه از فاصله ها دل از این هاست که تنهاست نه از فاصله ها گرچه دیگر همه جا پر ز جدایی شده است مشکل از طاقت دل هاست نه از فاصله ها سکوت ترانه ی زیبایست ، اگر بهانه ی آن شمارش نفس های تو باشد ... از قلب سایه ات قطرات خون یاس ها می چکد... دوستت دارمها را، نگه میداری برای روز مباد چون باران باش... به من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی! دکتر علی شریعتی غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد
باشي يا كه نه .ميان لحظه ها
در پس بي قراري هاي زمان
با مرور خاطره هاي بي تو بودن
هرکه از دیده مان رفت ز خاطر ببریم
یا که چون فصل خزان آمد و گل رفت
دل به عشق دگری داده ز آنجا برویم
وسعت دیده ی ما خاک قدم های تو بود
خاک زیر قدمت را به هزار دنیا ندهیم
گاهی نمی شود که نمی شود
گاهی هزار دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود
گاهی گدای گداییم و بخت نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود
بی آن که سراغی از این دل آواره بگیری می گویی:
دلم برایت تنگ است...
یا مرا به بازی گرفته ای یا معنی واژه هایت را خوب نمی دانی
دلتنگی ارزانی خودت...
و فریاد مرا با خود ببر
بی وفایان را به تو سپرده ام
آنان که در دل خود سنگ رویانده بودند
و تنهایی را به من آموختند
و آنان که خود از سنگ بودند
و آتش را در دل من برافروختند...
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
در برگ های درهم تو لان می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت...
دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را…
این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بِکشیاش…
شروع میکنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج میکنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ میشود خرج میکنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی… به مخزدن به اعتماد آدمها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکهگیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی میدانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش میگیریم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بی رحم تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شدهاند
رنج جدا شدن از آسمان را
در سبز کردن زندگی جبران کن
تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسایی !
تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم ، دستی می کنم تا چهره و گیسویت را
نوازش کند ! تمام بودن خود را زانویی می کنم تا بر آن به خواب روی!
خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هرچه بخواهی از آن بیاشامی،
از آن برگیری ، هرچه بخواهی از آن بسازی، هرگونه بخواهی ، باشم !
از این لحظه مرا داشته باش!من از هیچ کس گله ای ندارم ، از هیچ کس توقعی ندارم.
اگر کسی جانم را از من بگیرد ، قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد،
تمام عمر آزارم دهد ، آتشم بزند، هرکاری کند ، صبر می کنم . از او ناراضی نخواهم بود.
او را بد نخواهم دانست . به او بد نخواهم گفت . می دانم که انسان ها، دل ها ، اندیشه ها
و زندگی ها همه بازیچه های دست تقدیرند.
که در تاریکی صحرا
زمانی که هراس مرگ
می دزدد سکوتت را
یکی مثل نسیم دشت
می گوید کنارت هستم ای تنها...
و چه غمی نشسته بر عمق باور نگاهم.......
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
دل من ز غصه خون شد ، دل او خبر ندارد
| :قالبساز: :بهاربیست: |



